مقاله من کی هستم؟ به نوشته هاجر یادگاری

شل سیلور استاین ، معروف به :«مردی که هر کجا می رفت کودکیش را در چمدانی همراه خود می برد.» هم چنین معروف به عمو شلبی است. عمو شلبی نویسنده، کاریکاتوریست، شاعر و خواننده آمریکایی است و البته در سال۱۹۹۹ در سن ۶۹ سالگی فوت کرد. بیشتر او را با کتاب هایی که نوشته و تصویرگری های خارق العاده و منحصر به فردش می شناسند. شل سیلور استاین آثار زیادی برای طیف سنی کودکان و نوجوانان دارد، اما راستش را بخواهید از همان طیف سنی تا 99 سال می توانند کتابهایش را بخوانند و یاد بگیرند و لذت ببرند. لافکادیو یکی از همین آثار است.

داستان لافکادیو

لافکادیو، شیر جوانی است که همراه بقیه شیرها در جنگل زندگی می کند . روزی شکارچیانی جهت شکار به جنگل مذکور می روند و لافکادیو برای اولین بار با پدیده ای به نام شکارچی و تفنگ شکارچی مواجه می شود. لافکادیو بعد از خوردن یکی از شکارچی ها تفنگ او را به قول خودش یادگاری برمی دارد و بعد سعی می کند با آن تیر اندازی کند. رفته رفته در تیراندازی مهارت پیدا می کند. تا اینکه یک روز شخصی به ملاقات او می آید و او را دعوت می کند که به عنوان یک شیر ماهر در تیراندازی در سیرک او کار کند. لافکادیو به همین منظور به شهر ، به شیکاگو می رود. و از اینجای داستان عمو شلبی هم به داستان می پیوندد.

(کتاب را از این جا می توانید به صور ت الکترونیک دریافت کنید.)

هویت جدید، لافکادیوی جدید

نام لافکادیو از زمانی که وارد سیرک می شود روی شیر جوان گذاشته می شود. لافکادیو با ورود به شهر و به سیرک، کارهای جدیدی یاد می گیرد. روی دو پنجه‌عقبی راه می رود، کت و شلوار می پوشد ، غذاهای جدید امتحان می کند و البته عاشق آسانسور سواری و مارشمالو می شود.

لافکادیو به واسطه مهارت تیراندازی اش در سیرک مشهور و ثروتمند می شود ، به کشورهای جدیدی سفر می کند و با انسانهای مهمی دیدار می کند. در واقع درون لافکادیو یک هویت و اصالت جدید شکل می گیرد.

تصمیمت را بگیر!

یک روز شیر قصه با سر و شکلی شبیه شکارچی و با جمعی از شکارچیان برای شکار به جنگل می رود. شیر ها و شکارچی ها رو بروی هم قرار می‌گیرند. لافکادیو میخواهد با تفنگش شلیک کند و نمی داند دقیقا به کدام طرف باید شلیک  کند. « همه با هم گفتند: «تصمیمت را بگیر.» ولی لافکادیوی بزرگ‌، بیچاره نمی توانست تصمیمش را بگیرد. او دیگر نه یک شیر درست و حسابی بود و نه یک انسان واقعی.»

در سکانس پایانی کتاب، در حالی که شیر ها و آدم ها رو بروی هم ایستاده اند لافکادیو تفنگش را زمین می گذارد و همه چیز را رها می کند و راه خود را می گیرد و دور می شود. به دور از دار و دسته شکارچی ها و به دور از گروه شیرها.

« درست نمی دانست کجا می رود، ولی می دانست بالاخره دارد به جایی می رود. چرا که ما همیشه باید به جایی برویم، نباید برویم؟نمی دانست چه اتفاقی می افتد، ولی می دانست بالاخره یک اتفاق می افتد، چرا که همیشه اتفاقی می افتد، نمی افتد؟ »

ظاهراً هنوز هم از لافکادیو خبری نیست. حداقل تا آن موقع عمو شلبی از او خبری نداشت:)

من کیستم؟

من فکر میکنم در دنیای مدرن امروز، همه آدم ها ، کم و زیاد در این سردرگمی لافکادیویی به سر می برند. عصر مدرن، عصر انفجار اطلاعات و ارتباطات ، عصر سرشلوغی های مداوم و نظریه پردازی های پی در پی است، که هر کدام دست فکر و باور و رفتار انسان را می گیرد و به سویی می برد. واقعا احتمال شبیه شدن به لافکادیو در همچین عصری غیر قابل انکار است. حداقل در مورد شخص من همین طور است.

اینکه واقعا یک جاهایی بین باورهایم ایستادم و بهشان خیره خیره نگاه کردم که کدامشان درست است؟ کدامشان غلط است؟ من کدام باور را میخواهم بردارم؟ اصلا میخواهم هویتم را بر چه اصلی بنا کنم؟ تا الان هویت من چگونه بنا شده است؟ من واقعا چه می خواهم؟ و اگر فهمیدم فلان چیز را می خواهم چرا می خواهم؟ من می خواهم چه اصولی برایم ارزشمند باشند؟اصلا من کی هستم؟ این چرا و چطور و چگونه ها زیادند ، می توان یک کتاب با آن ها نوشت.

من هر چه بیشتر بهشان فکر می کردم بیشتر سردرگم می شدم. من سالهای سال لافکادیو بودم راستش هنوز هم به جواب درستی نرسیده ام ، و هنوز ۸۰درصد من لافکادیو ست:) ولی در مورد یک چیز مطمئنم ، اینکه آدم لافکادیو باشد و یک جایی بایستد و شک کند و سوال بپرسد و دنبال جواب باشد بهتر است ، تا اینکه باری به هر جهت حرکت کند و بگذارد جریان ها او را به هر سو که می خواهند ببرند. و می دانید جهت ها و جریان ها در عصر مدرن زیاد اند، خیلی خیلی زیادند! و این خبر خوبی نیست.

خبر های اصلی در درون خود ماست

یک چیز دیگر را هم فهمیده ام. اینکه اینطور نیست که یک بار برای همیشه بنشینی و جواب همه سوالات را پیدا کنی. و بعد بند کفش هایت را ببندی و تخته گاز به سمت مقصد مورد نظر حرکت کنی و بالاخره یک روز صبح به نوک قله هدف برسی و خیالت راحت شود! اینطور نیست. آدمیزاد است دیگر، هم اشتباه می کند و هم بزرگ می شود و تغییر می کند، و هم در معرض اتفاقات و داده های جدید است . شاید یک جایی آگاه تر شود و بخواهد کلا مسیر را تغییر دهد. شاید یک جایی به خودش بیاید و ببیند فلان باور را که دارد برایش سر و دست می شکند، دیگران برایش تعیین کرده اند و لازم است تغییرش بدهد.

در نهایت به نظرم آگاهی و تغییر و انتخاب بیشتر از اینکه مقصد باشند مسیرند. مسیری که برای شروع آن حداقل نیاز به یک سری داده درباره خودمان داریم.به نظرم بهتر است سرمان را از فلان شبکه اجتماعی و توصیه های بهمان مدرس موفقیت و خبر های روز که تمامی ندارند بیرون بیاوریم ، وخودمان را ببینیم و کشف کنیم. احتمالا این جمله بیش از اندازه کلیشه ای است، اما من قویا فکر میکنم خبر های اصلی در درون خود ماست.

خواندن لافکادیو نهایتا دو ساعت از وقت شما را برای خواندن بگیرد و من این کتاب را برای خواندن پیشنهاد می کنم به دلیل نثر طنز و ساده و کودکانه اش ، به دلیل تصویرگری های بی نظیر و متفاوتش، و به این دلیل که با وجود این ها می تواند خواننده را وادار به فکر کند ؛ که من کی هستم؟ و کجا ایستاده ام؟ و آیا  جایی که ایستاده ام درست است؟

هاجر یادگاری

ثبت دیدگاه

0 دیدگاه

ورود برای پیوستن به گفتگو