به خاطر آزی برای هاجر مینویسم؛

مقدمه
روزهای عمرم یکی بعد از دیگری در حال گذشتن بودن و من همچنان هر روز بیدار میشدم، دست و صورت میشستم، لباس میپوشیدم و میرفتم بیرون . سوار تاکسی میشدم و به محل کارم میرفتم . تا ساعت ۴ و نیم اونجا بودم و مجدد سوار ماشین میشدم و برمیگشتم خونه. وقتی میرسیدم، یه کم صحبت و خوش و بش با خانواده و شام و بعد خواب. روزهای زندگی من هر روز با همین روش میگذشتن، فقط این وسط یه وقتایی بیرون رفتن ، گردش دوستانه، تفریحات معمولی و البته درس و دانشگاه هم بهش اضافه کنید. یه زندگی کاملا عادی برای یه دختر کاملا عادی.
یه روز که تو اینستاگرام طبق معمول در حال پرسه زدن بودم تو استوری یکی از پیج ها، چشمم خورد به یک دعوت به اجرای پروژه. یک مشاور که برای انجام پروژه ای که میخواست اجرا کنه درخواست همکاری داده بود. دروغ نگم از شدت خستگی از روزمره گی هام مشتاق شدم برم ببینم چی هست. بعد از دو سه روز کلنجار رفتن با خودم بالاخره ثبت نام کردم. به درخواستم لبیک گفته شد و من عضو گروه جدیدی شدم. تا اون موقع تو پروژه ای شرکت نکرده بودم ، برام خیلی سخت بود رفتن توی گروه و حتی حرف زدن با اون ها. خلاصه کنم که تمام اتفاقاتی که برای من افتاد دور از انتظارم بود و همه چیز به شکل باورنکردنی ای فوق العاده پیش رفت.تو گروه بدون کوچکترین قضاوتی میتونستم ابراز وجود کنم .نگم براتون از سرپرست گروه که تمام لحظات پا به پای ما بود و بهمون کمک میکرد. من با گروه و پروژه رشد کردم، خیلی حس ها رو داشتم و حتی خیلی هاشون رو برای اولین بار تجربه کردم: ترس ، نگرانی، خجالت، عصبانیت، خشم، دلزدگی ، استرس، ناامیدی و ….. که نه تنها هیچکدوم بهم اسیبی نزدن بلکه با کمک سرپرستمون تونستم از اون حس ها برای پیشبرد هدفم استفاده کنم. اونجا بود که من به سرپرست گروه انس گرفتم.
روزها گذشت تا اینکه اتفاقی برام افتاد و من احتیاج به صحبت کردن داشتم، تصمیم گرفتم که با سرپرست گروهم تماس بگیرم . خیلی با هم صحبت کردیم و مثل همیشه بهم ارامش داد و کمک کرد تا بتونم از اون مشکل بیرون بیام . ولی این پایان ماجرا نبود ، شروعی شد برای اینکه تصمیم بگیرم در راه شناخت خودم قدم بردارم و تا خودم رو نشناختم وارد رابطه و شناخت انسان های دیگه ای نشم . پس شروع کردم با کمک سرپرست گروه که حالا شده بود درمانگرم تو این راه قدم گذاشتن، و من با هاجر آشنا شدم…
در ماه دو تا سه جلسه ای رو با هاجر میگذروندم و این بین رفتارها و عقاید و نظراتم رو باهاش درمیون میذاشتم، با هم صحبت میکردیم و هر جلسه برای جلسه ی بعد تکالیفی رو بهم میگفت که باید انجام میدادم و برای دفعه ی بعدی بهش گزارش میدادم. جلساتمون گذشت و گذشت تا یه روز، وقتی برای کارها و اتفاقاتم با هاجر صحبت میکردم بهم گفت که مشکلم اینه که خودم رو دوست ندارم با خودم رفیق نیستم و خودم رو نمیبینم. غم تو چشم هام رو دید ناراحتی تو وجودم رو درک کرد. فهمید وقتی میخندم ،نمیخندم . وقتی خوشحالم، خوشحال نیستم . نمیدونم این رو کسی تجربه کرده یا نه، ولی هرچی که هست سخته خیلی سخت، تو اوج خوشحالی غمگینی تو اوج ازدحام، تنهایی و غصه دار، و خیلی خوبه که یکی این رو بدونه، یکی این رو از تو چشم هات بخونه و بخواد کمک کنه که درست بشه. پیشنهاد هاجر این بود که خودم رو بشناسم ، برای خودم وقت بزارم و با خودم رو راست باشم.
قرار شد از اون روز با کودک درونم آشنا بشم ، کودک های درونم رو ببینم ، درکشون کنم و باهاشون ارتباط بگیرم. قرار شد که والد حمایتگرم رو پیدا کنم و با کمک اون کودک درونم رو خوشحال کنیم. تکلیفم این شد: کودکم رو پیدا کنم باهاش حرف بزنم و هر روز برای هاجر گزارش بنویسم….
و حالا من هر روز گزارش مینویسم:
به خاطر آزی، برای هاجر مینویسم؛

آرزو اسدی

قوانین ارسال دیدگاه

  • دیدگاه های نامرتبط به مطلب تایید نخواهد شد.
دیدگاه‌ها

*
*